تبليغاتX
از ما به مهربانی یاد آرید
اگر در شهري (مثلا دامغان) جواني بسيار محجوب و با شخصيت بر اثر يك تصادف آسيب ديده و به كما برود و بعد از مدتي از كما خارج شود و همه خوشحال از اينكه خطر برطرف شده است اما بطور ناگهاني به رحمت ايزدي بپيوندد و اين جوان عزيز دانشجوي بسیار فعال و خوب يكي از دانشگاههاي دامغان باشد (فرض پيام نور) و بين دانشجويان هم همچون ديگر دوستانش بسيار محبوب باشد و دوستانش بخواهند براي وي در دانشگاه مجلس يادبودي بگيرند ، اما مسئولين آن دانشگاه اجازه ي اين كار را حتي در فضاي باز دانشگاه هم ندهند (با اين بهانه كه : نمي شود چو ن شايد هر روز يكي بميرد ! ما كه نمي توانيم اجازه برگزاري ختم بدهيم!) و در اين بين هم كلاسي هاي آن مرحوم بسيار دلگير شوند ، به نظر شما اين برخورد غيرمنطقي و دور از عرف مسئولين آن دانشگاه را چه مي توان ناميد و علت آن چه مي تواند باشد؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:51 توسط حميدرضا شجاعی نیا |

سوزنی هم به خودمان

- از جلو نظاممممم...
- آقاي فلاني مگه نشنيدي؟ از جلو نظام دادم....
- از جلو نظامممممممممممم...
- هان ! صبحانه نخوردين؟...
- صبحانه كامل بخورين بعد بياين.. كاملِ كاملِ..
- از جلو نظامممم...
قرائت قرآن....
انجام مراسم دعا...
- نه نشد! چرا اينقدر يواش؟؟؟ نمي‌شه! دوباره از اول...

حكايت فوق ، شنيده‌هايم هست هنگامي كه مقابل يك... نه ! اشتباه كردين ! پادگان نه!  مقابل يك دبيرستان ايستاده بودم تا مراسم صبحگاهي تمام بشه و برم داخل تا به سربازان - ببخشيد ، دانش‌آموزان – درس بدم.
به راستي چرا مديران مدرسه را با پادگان اشتباه گرفته‌اند؟؟؟ (ناگفته نماند مدیرانی که  بعضا سربازی هم نرفته اند و در فیلم ها از جلو نظام دادن را دیده اند!! در این قضیه شدت و حدت بیشتری به خرج می دهند.)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:47 توسط حميدرضا شجاعی نیا |

معنویت چیست؟ یک چیز ذهنی و خیال پرستانه نیست. معنویت نیزمانند تمدن وعلم ، احتیاج به کار دارد. احتیاج به تمدن ، قدرت ، تکامل ، لیاقت واگاهی دارد. جامعه ای که جهل و فقر در آن وجود دارد ، همانطور که زندگی مادی ندارد ، حتما زندگی معنوی هم ندارد!
"ایثار یعنی انتخاب منافع ومصالح دیگران برمنافع ومصالح خویش. ایثار عملی است دراوج اخلاق "
بنابراین  نه اسلام عالمانه ، نه اسلام عامیانه ، اسلام آگاهانه.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:15 توسط حميدرضا شجاعی نیا |

شهر ما

در نزدیک به پنج سال وبلاگ نویسی ، بارها دوستان نادیده  از من توصیف شهرم را خواستند. هربار هم من می ماندم آن را چگونه توصیف کنم که حقیقت را گفته باشم  اما کلیشه ایی  نباشد و متاسفانه همیشه هم کم می آوردم. چند وقت پیش شعر شهر ما از استاد احمد عزیزی (دعا برای سلامتیش را فراموش نکنیم) را می خواندم که دیدم عجبا انگار ایشان در دامغان بوده اند و این شعر را گفته اند!!!  باور ندارید بخوانید ، حتما خواهید گفت : نه این که توصیف شهر ماست!!!؟

شهر ما در حسرت هائيتي است
شهر ليلي لَندِ مجنون سيتي است

شهر نهر آب‌هاي زيركاه
شهر اس اس‌هاي بازارسياه

شهر باران مگس از كوه قاف
شهر وزوز در فراق پيف‌پاف

شهر مسئولان خط مستقيم
شهر منشي‌هاي سرد پشت سيم

شهر بادمجان‌نشين دورقاب
شهر صف در انتظار آفتاب

شهر امُّل‌هاي دوران دُوگُل
شهر روشنفكرهاي عقل كُل

شهر اسراف حقايق در حروف
شهر تزيين ضيافت با ظروف

شهر حمل حصبه با حمّال‌ها
شهر درياداري دلّال‌ها

شهر صرّافان كيمونو فروش
شهر مسئولان طرح مرگ‌موش

شهر تخريب زمينهاي موات
شهر اقلام بزرگ سور و سات

شهر مردان بزرگ بندوبست
شهر آدم‌هاي خوب خودپرست

شهر مجروحان تقطير عرق
شهر محكومان لاي زرورق

شهر گرم مبتلاي مبطلات
شهر سرد ضرب و جرح مشكلات

شهر ماشين‌هاي مشتي ممدلي
شهر آتش‌پاره‌هاي منقلي

شهر معبرهاي تنگ و تقّ و لقّ
شهر سد آبروي مستحق

شهر عاطل ماندن گل‌خانه‌ها
شهر باطل گشتن پروانه‌ها

شهر رهن آب و پول پيش
شهر قتل هوش در پاي حشيش

شهر فسق باد در باغ فجور
شهر دفن برگ همراه سپور

شهر بيدار نماز بامداد
شهر خواب نيمروز اقتصاد

*** دیدید راست گفتم ، شهر شما هم همینطوره نه؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:29 توسط حميدرضا شجاعی نیا |

متولد ماه مهر

مرا پرنده ئی  بد ین دیارهدایت نکرده بود
من خود از این تیره خاک رسته بودم
چون پونه خودرویی که بی دخالت جالیزبان از رطوبت جوباره یی
پائیز خشم آلود
پیدا می شد و من با نخستین  درد آغاز شدم
برای تولدم جشنی نگرفتند
غیراز چراغ نفتی همیشگی
چراغی روشن نکردند
صدای دف و تاری به هوا برنخاست...


از معدود دوستان نامحدود عزیزی که تولدم را تبریک گفتند سپاسگزارم. لطفا تاریخ دقیق تولدشان را اعلام نمایند تا بتوانم جبران محبتشان را کرده و از خجالتشان به در آیم. (جهت اطلاع آنهایی که پرسیدند کادو چی گرفته ایی ، تا کنون هیچ!!!)

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:30 توسط حميدرضا شجاعی نیا |

بانك ملت يا بانك ذِلّت!!!؟؟؟

با تعدادي از دوستان در حال گپ و گفتگو بوديم  و از مشكلي كه بر اثر سهل‌انگاري يكي از متصديان باجه‌ي بانك تجارت برايم به وجود آمده و مبلغ ۴۰۰هزارتومان به مدت 1 ماه به حسابم واريز نشده و در حساب بانك بوده تعريف مي‌كردم كه كه يكي ديگر از همكاران ماجرايي از بانك ملت نقل ‌كرد به اين مضمون كه : از طرف اداره آموزش و پرورش براي دريافت مبلغ پانصدهزارتومان وام قرض‌الحسنه به يكي از شعب بانك ملت معرفي شدم ، پس از مراجعه به بانك جهت تكميل پرونده در كمال تعجب ديدم كه داشتن دوتا ضامن كارمند را الزامي اعلام كرده‌اند ، پس از اينكه به مسئول مربوطه گفتم در مدارك من گواهي كسرحقوق وجود دارد كه در صورت اعلام بانك اداره آموزش‌وپرورش متعهد گرديده اقساط را از حقوق من كسر و به حساب بانك واريز كند و در نتيجه لزومي به داشتن ضامن آنهم ۲تا ضامن كارمند! براي مبلغ ۵۰۰هزارتومان نمي‌باشد.
كارمند مربوطه حتي زحمت اينكه سرش را بلند كند را هم بخودش نداد و گفت : قانونه و اگر نمي‌خواي وام نگير. - من هم كه از اين بي‌منطقي و برخورد توهين‌آميز ناراحت شده بودم از خير وام گذشتم و از بانك آمدم بيرون تا بيش از اين در معرض تكريم ارباب رجوع از نوع بانكي آن قرار نگيرم.
به راستي  بانكهاي محترم كه براي ۵۰۰هزار تومان وام اينقدر سخت‌گيري مي‌كنند آيا براي وام‌هاي سنگين با مبالغ ميلياردي هم همينگونه عمل كرده اند؟ اگر اين سخت‌گيري آنجا هم وجود داشته پس چرا بانكها با حجم سنگين معوقات وصول نشده مواجه‌اند؟  (بنا بر گزارش سازمان بازرسی کل کشور میزان مطالبات وصول نشده بانکها تا سال ۱۳۸۶ برابر با ۱۱۲هزارمیلیارد ریال بوده است.)
اينجاست كه به نظر مي‌رسد بهتر است نام بانكها را به بانك ذِلّت – بانك فضاحت – و ديگر عناوين تغيير دهيم تا با عملكردشان تناسب داشته باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:6 توسط حميدرضا شجاعی نیا |

در جلسه گردهمایی آموزش در دامغان مطرح شد:
کیفیت بخشی نیروی انسانی مهمترین بحث در پیشرفت فرآیند یاد دهی و یادگیری می باشد

در جلسه گردهمایی آموزش که با حضور محمودی معاونت آموزش و نوآوری سازمان و پرورش استان سمنان و کلیه کارکنان حیطه آموزش عمومی و متوسطه آموزش و پرورش دامغان در محل اتاق کار این مدیریت تشکیل گردید محمودی معاونت سازمان در خصوص  تغییر آموزش به یادگیری ، تبدیل دانش آموز به عنصر یادگیری ، تبدیل معلم به عنوان راهبر و هدایت کننده ، واحد آموزشی به عنوان یک مرکز فرآیند یاددهی و یادگیری سخنانی ایراد نمودند . سپس جعفر آبادی معاون آموزش و نوآوری آموزش و پرورش دامغان خلاقیت و ایجاد راهکارهای مناسب در امر تدریس  تشکیل کمیته هدایت تحصیلی در دوره متوسطه جهت ایجاد توسعه متوازن در رشته های فنی و توجه ویژه به تحقیقات میدانی ، کیفیت  داشته های آموزشی و زمان در امر آموزش را از مهم ترین  برنامه های  حیطه آموزش این شهرستان در سال تحصیلی جدید عنوان کرد .

سایت مدیریت آموزش و پرورش دامغان

*** کاش می فرمودن چگونه؟  با کلاسهای ۳۷-۳۸نفره؟ یا با برنامه ریزیهای نوظهور و خلق الساعه و باری به هرجهت؟ یا با ...؟

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:44 توسط حميدرضا شجاعی نیا |

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:41 توسط حميدرضا شجاعی نیا |

شعر ذیل از استاد  علیرضا قزوه است. از آنجایی که در یک بیتش حسب حال ماست!!! مناسب دیدم در وبلاگم قرار دهم.

تمام تیمچه ها پر شد از نقاب فروش
زمانه ای ست که حلاج شد طناب فروش

شهیدتر ز شهیدان بی کفن ، شاعر
غریب تر ز نویسنده ها، کتاب فروش

الا شما که به ییلاق خورد و خواب شدید
هماره اجر شما باد با کباب فروش

حراج عشق ببین در دکان سمساران
قمار عقل نگر در سرای قاب فروش

خروس ها همه چون مرغ کرچ خوابیدند
حکیمکان زمان اند قرص خواب فروش

نمانده  حجب و حیایی،  همین مان کم بود
همین که فاحشه ی شهر شد حجاب فروش

مده زمام دل خود به دست پیر هوی
مرو به کوی هوس پیشه ی خراب فروش

پی کدام عقوبت گناهکار شدیم
سیاه نامه تر از واعظ ثواب فروش

دریغ نغمه ی آرامشی به ما نرسید
که مطربان همه تلخ اند و اضطراب فروش

من از قبیله ی عباس های تشنه لبم
تو از تبار همین گزمگان آب فروش

بگو بلند شود موج غیرت دریا
چنان که باز شود مشت هر حباب فروش

زمانه ای ست که گل پوست می کنند اینجا
خوشا به ذوق تماشاگر گلاب فروش

سلام بر همه الا  به قلب مغلوبان
سلام بر همه الا به انقلاب فروش

شما که خون دل خلق را پیاله شدید
شرور شهر شمایید یا شراب فروش؟

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:42 توسط حميدرضا شجاعی نیا |

شوخی های جدی!!!!

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندارعظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.  دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟  معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم. معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟  دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد. *****************************************
يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.  ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.  از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟ مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود. دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!

  ************************************
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند.  معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.  يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده. ***********************************************
معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.  بچه‌ها گفتند: بله  معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟  يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.  ***********************************************
بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست.  در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست
.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:29 توسط حميدرضا شجاعی نیا |

 

غمین باغ ِ مرا باشد بهار ِ راستین : پاییز    که با این فصل ، من سر ّ و صفای دیگری دارم

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 19:51 توسط حميدرضا شجاعی نیا |

حكايتي نه چندان قشنگ از يك شهرقشنگ

توي اين شهرقشنگ ، در زير مجموعه‌ي يكي از ادارات آن، بواسطه مرور زمان و استهلاك ، نياز به تعميرات ساختماني و رنگ‌آميزي ديده شد كه با همت و تلاش مسئول آن مجموعه و صد البته با استفاده از منابع مردمي هزينه‌ي لازم تامين و سپس تعميرات مورد نياز صورت گرفت و در و ديوار آنجا نيز نقاشي و نونوار گرديد.

 هنوز چندي از اين قضيه نگذشته بود كه از سوي مسئولين اداره محترم دستوري به آن مجموعه ارسال گرديد كه: "شما از رنگ سبز براي رنگ‌آميزي استفاده كرده ايد! از آنجايي كه اين رنگ مناسبي نيست!!! لازم است نسبت به تغيير رنگ در و ديوارها و استفاده از رنگ ديگري غير سبز، اقدام عاجل فرمائيد."

لذا اجباراً (دستور مقام مافوق است و لازم‌الاجرا) با صرف هزينه‌ي مجدد اين امر انجام پذيرفت. تا اينجا در ظاهر مشكلي نيست چون به هرحال مسئولند و صاحب اختيار و حكماً بهتر از ديگران تشخيص مي‌دهند و غيره ، اما... اما چيزي كه قابل درك نيست اين هست كه همچنان مسئولين آن اداره‌ي محترم، در آن شهرقشنگ، بر سربرگ نامه‌هاي اداريشان مي‌نويسند : "سال اصلاح الگوي مصرف گرامي باد"

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 19:35 توسط حميدرضا شجاعی نیا |