آیا پول افيون تودههاست؟!؟

ظاهرا بعضی ها بازی انتخابات را با ورق تراول چک شروع کرده اند! و نیز تعدادی برگ هم در آستین نگاه داشته اند برای روزهای آخر که بزنن زمین و حریف خواب آلوده یا حریف درگیر راضی کردن مردم به رای دادن را مات و مبهوت کند.
به هر حال اینم یه جور اخلاق انتخاباتی هست.!!!
در شرايط اين روزها و ايضاٌ آن روزها!!! پول اگر فراتر از افيون براي مردم نباشد ، كمتر از آن نيست.
مگر نه اين است كه باز فرهنگيان عزيز شدهاند و در همايشها بينشان تراول (از نوع هديه) توزيع مي كنند؟
مگر نه اين است كه در خوابگاههاي دانشجويي تراول (باز هم از نوع هديه) پخش ميكنند؟

مگر نه اين است كه براي استقبال پرشكوه و مردمي تمام امتحانات دانشآموزان در روز چهارشنبه ۲۹/۲/۱۳۸۸ در استان سمنان را لغو كردهاند؟
مگر نه اين است كه براي شهرستانهاي استان از جمله دامغان سهميه "آدم" تعيين كردهاند كه در روز يادشده به سمنان فرستاده شوند؟
مگر نه اين است كه به مجمع امور صنفي دامغان ابلاغ گرديده كه بايد هزينه غذاي ۳۰۰ نفر از همان آدمها را تقبل نمايند؟
مگر نه اين است كه از بيتالمال نبايد در جهت منافع هيچ گروه و جناحي هزينه كرد؟
مگر نه اين است كه ...
پیر چنگی و ...

هفتهي گذشته در تنها مراسم تجليل از مقام معلم شركت كردم ؛ همانطور كه قابل پيشبيني بود تعدادي سخنراني مسئولین آماده و ناآماده و بازي با كلمات روح مجلس بود و اگر نبود سخنراني كوتاه اما جذاب همكار فرهيختهمان آقاي داوري كه حكايت پيرچنگي را نقل كرد، من يكي فكم از شدت خميازه درميرفت!!!
و اما حكايت جالبي كه ايشان از مثنوي نقل كردند :

صبحدم خلیفه خوابی دید که هاتفی به او می گفت به گورستان برو که بنده ی خاص من آنجاست . می روی و قدری پول به او میدهی و می گویی باز محتاج شدی برگرد همینجا.
آن زمان حق بر عمر خوابی گماشت تا که خویش از خواب نتوانست داشت
سر نهاد و خواب بردش خواب دید کامدش از حق ندا جانش شنید
بانگ آمد مر عمر را کای عمر بنده ما را ز حاجت باز خر
بنده ای داریم خاص و محترم سوی گورستان تو رنجه کن قدم
ای عمر بر جه ز بیت المال عام هفتصد دینار در کف نه تمام
پیش او بر کای تو ما را اختیار این قدر بستان کنون معذور دار
خلیفه به گورستان می رود کسی نمی بیند غیر از پیر چنگی با ساز در بغل بر گوری خفته . با خود می گوید این پیر چنگ نواز که بنده ی خاص خدا نیست . و بر می گردد
سوی گورستان عمر بنهاد رو در بغل همیان دوان در جستجو
گرد گورستان دوانه شد بسی غیر آن پیر او ندید آنجا کسی
گفت این نبود دگر باره دوید مانده گشت و غیر آن پیر او ندید
گفت حق فرمود ما را بنده ای است صافی و شایسته و فرخنده ای است
پیر چنگی کی بود خاص خدا حبّذا ای سرّ پنهان حبّذا
باز خواب و باز تکرار همان رویای صادق تا سه بار . بار سوم که برمی گردد پیر را بیدار می کند . پیر چنگی ترسان از هیبت خلیفه:
چون یقین گشتش که غیر پیر نیست گفت در ظلمت دل روشن بسی است
آمد او با صد ادب آنجا نشست بر عمر عطسه فتاد و پیر جست
مر عمر را دید و ماند اندر شگفت عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت
خلیفه آرامش می کند و شرح ماجرا و خوابش را برایش بازگــو می کند .
پس عمر گفتش مترس از من مرم کت بشارتها ز حقّ آورده ام
حق سلامت می کند می پرسدت چونی از رنج و غمان بی حدت
نک قراضه چند ابریشم بها خرج کن این را و باز اینجا بیا
پیر چنگی قصه ی حضرت ، از این همه لطف و مهربانی خدا شرمسار مي شود
پیر لرزان گشت چون این را شنید دست می خایید و بر خود می تپید
بانگ می زد کای خدای بی نظیر بس که از شرم آب شد بیچاره پیر
آن گاه گريه آغازكرد و گريست و گريست و چون دردش از حد و اندازه فراتر رفت «چنگ را زد بر زمين و خُرد كرد» در حالي كه خطاب به چنگ ميگفت: اي آن كه حجاب من بودي از ديدار خدا و راهزن راهم بودي از شاهراه او:
چون بسی بگریست و از حد رفت درد چنگ را زد بر زمین و خرد کرد
گفت ای بوده حجابم از اله ای مرا تو راهزن از شاهراه
«اي بخورده خون من هفتاد سال اي ز تو رويم سيه پيش كمال»
آن گاه به خدا پناه آورد و گفت:
اي خداي با عطاي با وفا رحم كن بر عمر رفته در جفا
داد عمري حق كه هر روزي از او كس نداند قيمت آن را جز او
خرج كردم عمر خود را دم به دم در دميدم جمله را در زير و بم
آه كز ياد ره و پردة عراق رفت از يادم دم تلخ فِراق
واي كز ترّي زير افكند خُرد خشك شد كشت دل من, دل بمرد
واي كز آواز اين بيست و چهار كاروان بگذشت و بيگه شد نهار
جان پيرچنگي به مدد «فاروق» (لقب عمر), كه همچون «آينة اسرار» رازهاي نهان را آشكاركرد, از خواب گران پيشين بيدار شد و چنان از این حالت دگرگون شد که در میان گریه و فغان که ناشی از آتش شوق بود جان بداد.
همچو جان بي گريه و بي خنده شد جانش رفت و جان ديگر زنده شد

باز آمد بوی امتحان ...
ماشین این انتخابات نیاز به سهمیه اضافی بنزین دارد!!!!!!!

مکان: دانشگاه آزاد اسلامی دامغان
(من معنی اون ۲تا خط قرمز را نفهمیدم. شما چی حدس می زنید؟ آیا خطوط قرمز رو به افزایش است؟ یا ...)
حکایتی از آمریکای جهانخوار و بی ارتباط با این روزها!!!؟؟!!!
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست.»
سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم.»
سن پیتر گفت: «اما در نامه ی اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید.»
سناتور گفت: «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم.»
سن پیتر گفت: «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور!»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین... پایین... پایین... تا این که به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظره ی جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آن ها او را دوره کردند و با شادی و خنده ی فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافه ی کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آن ها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.
به سناتور آن قدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آن قدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت.
بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم.»
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...امروز دیگر تو رای داده ای!»![]()
منبع: صدای معلم
معلم - ماست - دوغ - کشک - پشم - ... ؟؟؟!!؟!!!


اگر بخواهيم كسي ما را گرامي ندارد ، بايد كي را ببينيم؟؟؟؟؟
ما و سال داروین و دانایی و سوختن و ...
وبلاگ گروه زیست شناسی را که به مناسبت نامگذاری سال ۲۰۰۹ به نام سال داروین، بروز کرده بودم کامنتی داشتم از یک دوستدار جنگل که من به رسم ادب و نیز کنجکاوی سری به وبلاگش زدم که جالب بود و از سر دلسوزی برای این منبع طبیعی زیبا ولی در حال نابودی کشورمان مطالبی نوشته بود اما در قسمت کامنتهای این وبلاگ یک مطلب را یکی از دوستان صاحب وبلاگ گذاشته بود که برایم جالب بود و برای شما آنرا در ذیل آورده ام:
" می دانید چرا داروین سالهای انتهایی عمرش را در افسردگی و بدون لبخند گذراند؟
داروین در خاطراتش می نویسد: در جوانی همواره از خواندن رمانهای شکسپیر لذت می بردم... از شنیدن قطعات کلاسیک موسیقی پرواز می کردم و دیدن نمایشنامه های کمیک مرا به وجد و سرور می رساند. اما در تعجبم که چرا همگام با افزایش دانایی ام و اطلاع از این حقیقت که هوشمندی بشر، حاصل چیزی جز یک تصادف ساده نبوده است، دقیقاً آن بخش از وجودم که به واسطه اش می خندیدم و از روزگار لذت می بردم و به آینده امیدوار می ماندم، در من حقیرتر و حقیرتر شد تا سرانجام مرد و رفت.
به قول استاد محیط طباطبایی: آن دل که می فهمد، می سوزد، و به قول شریعتی عزیز: میوه درخت دانایی تلخ است! "

واردات بيرويه در ماههاي اخير به جايي رسيده كه پرچم كشور كه نماد غرور ملي و هويت كشور است نيز در سالهاي اخير به تعداد بسياري براي توليد به كشور چين سفارش و از اين كشور وارد شده است.
کسی معنی عدم وابستگی و استقلال یک کشور را می داند؟؟؟!؟!!

کلاس دوم تجربی دبیرستان امام صادق(ع) دامغان
قانون هنگامی بر اساس منطق نباشد ، اینگونه مورد تمسخر واقع می شود.
براستی چقدر از این دست قوانین داشته ایم و داریم و خواهیم داشت؟؟؟
(ممنوعیت ویدئو - ممنوعیت ماهواره - ...)

سواد انگليسي!!!! يا ...؟!؟!
(اين عكس را يك دوست عزيز برايم ايميل كرده است)
دقايقي از يك روز كاري معلمها

بدون شرح!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تکریم معلم توسط خودمان!!!!
آقاي قربانيراد يكي از همكاران پرسابقه مان (با 28 سال خدمت) روز گذشته دارفاني را وداع گفت و در اين روزهاي هفتهي معلم! جايش بين ما خاليست.
ما مانديم و افسوس نبودن او و افسوس بودن در سيستمي كه براي انسان بهايي نميشناسد. سيستمي كه بارها موجب آزردگي خاطر اين دوست از دست رفته شد. چه از آنزماني كه عليرغم كسالت شديد ، اصرار بر حضور وي در كلاس درس داشتند تا آن هنگامي كه در مقابل گواهي پزشك متخصص مبني بر لزوم استراحت مطلق وي و عدم حضور در كلاس، به ايشان حكم كردند كه اگر كلاس نميتواني بروي بايد حقالتدريس فرد جايگزين را شخصا بپردازي!!!
گردهمايي مشترك ائمه جمعه و مديران آموزش و پرورش استان سمنان در مشهد مقدس برگزار شد.!!!!
(در جهت اصلاح الگوی مصرف )

اصل خبر را به نقل از سایت سازمان آموزش و پرورش استان را اینجا بخوانید.
ظاهرا در استان سمنان برگزاری همچین جلسه ای بار مالی زیادی داشته است ، لذا برای صرفه جویی و نیز تبیین شعار سال اصلاح الگوی مصرف این همایش در خارج استان و در مشهد برگزار گردیده است. قطعا اینگونه اقدامات نتایج درخشانی درپی خواهد داشت که من و امثال من نمی فهمیم و توضیح نتایج این فعالیتها نیاز به برگزاری یکسری همایش و سمینار و نشست و ... دارد، که اگر ترجیحا بسته به موقعیت فصل در نقاط دیگر کشور (مثل جزیره کیش - رامسر - ...) ویا در بعد کلان، خارج از کشور برگزار شود می تواند به اصل قضیه!!!
کمک بیشتری نماید. واقعا ما عجب مسئولین دلسوز و بی همتایی داریم و خودمان نمی دانیم.؟!؟!؟!![]()
واگذاری چهار هزار مدرسه به حوزه های علمیه ؟؟؟!!!؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!