كارمندان و كاركنان دولت تعجب نكنند اگر سال آينده به حقوقشان همان مقدار ناچيزي كه هر ساله با توجه به تورم افزايش مييافت افزوده نشود، متن کامل خبر را اینجا بخوانید
بنا بر اعلام بانك مركزی، نرخ تورم در دوازده ماه منتهی به آذرماه امسال، به 5/25 درصد رسید. متن خبر
۲ تا لینک بالا را همینجوری گذاشتم؟!؟!؟!![]()
شما ميتوانيد نام اين 2 نفر را حدس بزنيد؟!؟
در برنامههاي تلوزيوني با عناوين ذيل حاضر شده و بيانات مبسوط و نظرات و خاطراتشان را تحويل ما ميدهند:
كارشناس سياسي – فعال اقتصادي – معتمد بازار – فعال سياسي – فعال اقتصادي - ... و علاوه بر اينها عنوان ديگري كه در تيتراژ پاياني سريال حضرت يوسف جلب نظر ميكند : كارشناس مذهبي!!!
زياد سخت نيست ؛ در كشوري كه ظاهرا قحط الرجال است و ميتوان به راحتي در هر زمينهاي صاحب نظر شد (به شرط داشتن پول و پارتي و ...) حدس زدن نام اين دو نفر خيلي زمانبر نيست.!![]()
بررسی افت تحصیلی دانشجویان در مجلس (خبرگزاري مهر)
تيتر فوق نشانه ي اين هست كه بالاخره عده اي پيدا شدند كه پي ببرند چه فاجعه ي بزرگي در كشور در حال وقوع است. (اينكه براي مقابله با آن چه خواهند كرد جاي بحث است) ولی باز هم جای امیدواری هست و به این عزیزان باید عرض کرد که از دلایل افت تحصیلی دانشجویان ، علاوه بر نحوه ی گزینش دانشجو ، گزینش و استخدام اساتید ، نحوه ی آموزش و بها دادن به علم و ... که اظهرمن الشمس است ، باید به مراحل قبل از دانشگاه که همان آموزش و پرورش هست نیز توجه کرد که در این امر بسیار تاثیرگذار می باشد. لذا در این راستا تعدادی از علل افت تحصیلی در آموزش و پرورش را که بسیار آشکار و واضح است را بیان می کنیم ، باشد تا کسی هم پیدا شود و به حل این معضلات که خطر بزرگی برای جامعه و کشور ما می باشد همت بگمارد:
۱- نا پایداری مدارس (تعویض مکرر و هر ساله ی کادر اداری و آموزشی مدارس که امکان برنامه ریزی منسجم و چندین ساله را نمیدهد.)
۲- بی توجهی به هنر (خط – موسیقی – نقاشی – تئاتر و...) در مدارس که باعث شکوفا نشدن استعدادهای دانش آموزان در این زمینه و همچنین خمودی و سستی و بی رغبتی آنها به آموزش می شود.
۳- کمبود فوق برنامههای مؤثر و محدود شدن فوق برنامههای به برگزاری تعدادی مسابقه ی احکام و...(نا کار آمدی مربیان پرورشی)
۴- عدم کارایی مشاورین مدارس (محدود شدن وظیفه ی مشاوره به هدایت تحصیلی صرف که آن هم به درستی انجام نمیگیرد.)
۵- کمبود فضا و تجهیزات و ساعات کارگاه و آزمایشگاه و کم رنگ شدن نقش آزمایش در تدریس و اکتفاء به تئوری.
۶- عدم استفاده از تکنولوژی های روز در آموزش(سی دی های آموزشی - ویدئو پروژکتور- فیلم های آموزشی - اینترنت)
۷- عدم وجود جو شادی در مدارس (پخش موسیقی در زنگهای تفریح و ساعات ورزش و مناسبتهای ملی و مذهبی)
۸- بی توجهی به اردوهای آموزشی و نقش تربیتی مؤثر آنها
۹- بی هویت شدن مدارس متوسطه با عمومی شدن سال اول و جدا کردن سال آخر به عنوان پیش دانشگاهی
۱۰- بی هویت شدن هنرستانها با کاهش دورهی هنرستان از 4 سال به 2 سال و کوتاه شدن آموزشهای حرفه ای در دورهی متوسطه.
۱۱- فعال نبودن گروه های آموزشی در مدارس (عدم تعامل معلمان هم رشته با یک دیگر در طرح سؤال -انتقال تجربیات– اتخاذ روش های مؤثر تدریس و...)
۱۲- فرمایشی بودن شورای معلمان و نبود چارچوب مشخصی برای حیطهی اختیارات آن که باعث می شود معلمان خود را در تصمیم گیری و تصمیم سازی ها شریک ندانند که این باعث کاهش عشق و علاقه ی معلمان به کار خود می شود.
۱۳- مدیریت خود محور و غیرمشارکتی مدارس و بی توجهی به نظر معلمان در انتخاب مدیران.
۱۴- شلوغی کلاسهای درس از لحاظ تعداد دانش آموز(بالا بودن نرم کلاس) و در نتیجه عدم شناخت کافی معلمان نسبت به دانش آموزان که باعث بی توجهی به تفاوت های فردی آن ها هنگام تدریس و می شود.
۱۵- شلوغی مدارس و عدم تعریف مشخص و استاندارد از صندلی کلاس (همانند تخت بیمارستانی ) و تعداد دانش آموزان قابل قبول برای یک مدرسه.
۱۶- وجود بی نظمی در کلاس های مدارس متوسطه در سال های اخیر با تغییر میز و نیمکت ها با صندلی های دسته دار.
۱۷- مطلوب نبودن صندلی ها برای نشستن به مدت طولانی (حداقل 5/4 ساعت در روز)
۱۸- عدم تناسب بعضی از مطالب آموزشی با پیش آموخته های دانش آموزان.
۱۹- کاربرد روش های تدریس غیر فعال و سنتی که باعث خستگی دانش آموزان و بی تحرکی آن ها و فعال نشدن فکر و ذهن آن ها می شود.
۲۰- استفاده نامعقول و بيضابطه از تكماده (كه حالا به جفتماده و سهماده و چندماده!!! تبديل شده است و موجب قبولي دانشآموزان ضعيف كه در چند درس نمره قبولي ندارند و حتي صفر گرفتهاند ميشود.) و تبصرههاي بيشماري كه نتيجهاش اينيست كه ميبينيم.
۲۱- عدم تناسب آموزش های مدرسه ای با نیازهای بازار کار.
۲۲- عدم ثبات در اهداف و روشهای آموزشی و پرورشی که با تغییر دولتها به یکباره کل سیاست گذاران و به تبع آن سیاستگذاریها عوض می شود.
۲۳- لحاظ نکردن نظر معلمان در برنامه ریزیهای سالانهی کلاسی که باعث نارضایتی شغلی معلمان می شود.
۲۴- وضعیت معیشتی نامطلوب معلمان که باعث دو شیفته کار کردن و یا دو شغل بودن آنها می شود و باعث می گردد با روحیهی مناسب در کلاس درس حاظر نشوند. (آدم نكته بيني ميگفت: معلمي شغل دوم مسافربرهاست!!!)
۲۵-عدم تفكيك سره از ناسره و يا به عبارتي سيستم دوغ و دوشاب را يكي دانستن!!! كه موجب دلسردي معلمان فعال و كارا ميشود.
۲۶- و از همه مهمتر اينكه تفكر غالب در مسئولين اين است كه كارها به هر صورتي انجام بگيرد (بدون توجه به كيفيت) و آمارسازيهاي دروغين و استناد به آنها و مباهات به اكاذيبي كه فقط روي كاغذ وجود دارد و با آنچه در مدارس ميگذرد از زمين تا به آسمان تفاوت دارد و ترويج فرهنگ چاپلوسي و تملق در همهي سطوح از وزارتخانه تا مدارس.
به مناسبت روزهای امتحان![]()

ما و امامان
روضه دکتر شریعتی در روز عاشورا

شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49
گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیرها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.
اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانمستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گرد.
... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.
در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.
به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.
ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:
اینک دو دست فرو افتاده اش،
دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد
جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد!
و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.
نگاهم را بالاتر میکشانم:
از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر میکشانم:
گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.
نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:
ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ...
دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:
«هستم»، که «زندگی می کنم».
این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!
اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.
در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛ شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.
هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.
هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟
چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...
چه بگویم؟
مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.
و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینهها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.
همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز می گردد، که : به کجا؟
نه پیش می رود، که : چگونه؟
نه می جنگد، که : با چه؟
نه سخن می گوید، که : با که؟
و نه می نشیند، که : هرگز !
ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد
همچون سندانی در زیر ضربههای دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!
به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.
نمی توانم تحمل کنم؛ سنگین است؛ تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.
می گریزم.
اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.
به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.
در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانهوار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د
عمامه پیغمبر بر سر و....... د
آه ! ... باز همان چهرههای تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:
«این مرد کیست»؟
«دردش چیست»؟
این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟
چه کرده است؟
چه کشیده است؟
به من بگویید:
نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است
كتاب : حسین وارث آدم
امروز به ياد محرم سالهاي دور ، رفتيم تعزيه (به قول شهريار "تعزيت")
از بچگي اسم تعزيه مياد ياد روستاي بك(بق) و تعزيهخوانيهاي اونجا و مرحوم ملارمضانعلي(امامخوان تعزيه) و پسرش (امروز در تعزیه ديدمش كه ريشي سفيد كرده و هيبت پدر را داشت) كه نقش عباس(س) و حضرت علياكبر را بر عهده داشت، ميافتم. شايد به دليل نظم اونجا و تعزيهخواندنهاي هنرمندانهشان هست، و يا اينكه مرحوم پدرم (كه خودش هم دستي در تعزيهخواني داشت) ما را به اونجا ميبرد، يا عمويم كه از شمال به عشق تعزيه بك هر سال ميامد،... و هر چي هست رفتن تعزيه و مراسم محرم پيش از آنكه حس عزا را در ما ايجاد كند شده يك عادت، كه اگر نريم در اين روزها يك گم كرده داريم و يا مثل اينه كه تقصير بزرگي را مرتكب شدهايم و بعدش هم سرزنش دروني كه چرا نرفتيم و از اين حرفها. به هرحال حس عجيب و در عين حال خوبي هست (به قولی!؟!!؟! "حس نوستالژي")
چند تا عكس هم از تعزيه امروز ، هرچند شهريار با سوالهاش كه پر روي كلاه تعزيهخوانها از چه پرندهاي هست و شمشيرهاشون را چرا كج كرده اند و چرا زنگ نمي زنن پليس بياد اين آدم بدها را بگيرد و .... نگذاشت كامل تعزيه را ببينم و ياد قديم را زنده كنم. (اميدوارم پسرش همين جور سرش تلافي كنه!!! ميگن دعاي پدر در حق فرزند ردخور نداره! ببينيم همينطور ميشه!)

خدمه و دستاندركاران برگزاري مراسم تعزيه در اين روستا هم خسته نباشند كه جدا زحمت زيادي را طي اين ده روز برعهده دارند و در طول مراسم هم كه هر مجلس تعزیه چند ساعت طول ميكشد سرپا ايستاده و خدمت ميكنند.


دلم از جنگ بيزار است
كه جنگ
اهريمنخو ، آدميخوار است.

خبرگزاری فرانسه: «اجساد پنج خواهر، جواهر چهار ساله، دینا هشت ساله، ثمر دوازده ساله، اکرام چهارده ساله و تحریر هفده ساله در سردخانه بیمارستان کنار هم گذاشته شدهاند. به گفته امدادگران، این پنج خواهر، در حمله نیروی هوایی اسراییل به یک مسجد نزدیک خانهشان در اردوگاه آوارگان «جبلیه» در شمال نوار غزه کشته شدهاند.»
تا كي انسانهاي بيگناه بايد قرباني جنگافروزي و جنگطلبي كساني كه بدنبال قدرت و تمايلات ددمنشانه هستند ، بشوند؟ از انسانيت چيزي باقي مانده است؟ اينها با بمب ، دستهاي ديگر با گلوله ، تعدادي با موشك ، .... ، و همچنان داستان ظلم قابيليان بر هابيليان ادامه دارد. چه داستان شرمآور و صدالبته ناتماميست اين حكايت تلخ!!!
كدامين هدف ، ارزش پرپر كردن اين گلهاي معصوم را دارد؟
زمين ، كشور ، حكومت ، يا هر چيز ديگر ارزش حتي يك قطره خون اينها را ندارد، چه به اينكه اينگونه مظلومانه جانشان ستانده شود.
در كدام دين مجوز اين كار داده شده است؟

از زمیـن تـا آسمـان آه اسـت، مــیدانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است، میدانی چرا؟
بر سر هر نیزه خورشیدیست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است میدانی چرا؟
اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید
مـحـشر الله الله اســت مــیدانی چــرا؟
یــک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است میدانی چرا؟
راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است میدانی چرا؟
از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فـرصـت دیــدار کوتـاه اسـت مــیدانی چرا؟
از کجا معلوم شـایـد ناگهـانت برگـزیـد
انتخاب عشق ناگاه است میدانی چرا؟
از محرم دم به دم هر چند ماتم میچکد
باز اما بهترین مـاه است میدانی چرا؟

به نظر شما این چیست؟
۱- نخود سیاه
۲-کارمند گول زنک
۳- کاغذی برای سر خرمن!!!
۴- بخشی از یک مشت کاغذ پاره؟؟؟!!!
۳ تير ۱۳۸۷ – سبد كالاي رمضان و نوروز به كارمندان داده ميشود
18 شهريور _ اول هفته آینده توزیع می شود
21 شهريور - تمامي دستگاهها سبد کالايي کارمندان خود را دريافت کردند
۹ مهر- توزیع مرغ سبد کالای رمضان تا 10 روز آینده
دوم آذر - كالاي رمضان سرانجام توزيع ميشود
12 آذر - توجيه تاخير در توزيع سبد كالاي رمضان
سخنگوي وزارت جهاد كشاورزي تاكيد كرد: اعتبار اين بن تا زماني كه ما با وزارت بازرگاني به تفاهم برسيم و مرغ در اختيار اين وزارتخانه قرار بگيرد، پابرجاست.

بزم!!! عزای حسین؟