تبليغاتX
از ما به مهربانی یاد آرید

سلطان پاپ يا سلطان ابتذال؟؟؟


چند وقتي بود كه مي‌خواستم وب را بروز كنم ولي مشغوليات اجازه نمي‌داد كه امروز فرصتي دست داد تا در ارتباط با يكي از مهمترين وقايع روزهاي گذشته خاطره‌اي بنويسم ؛ نه اشتباه نكنيد موضوع انتخابات نيست (که من هم در اين ارتباط به تاسي از بزرگان تقيّه پيشه كرده‌ام!!!) موضوع مربوط به شادروان ميخائيل (مايكل) جكسون است كه البته فكر مي‌كردم دير شده و مطلبم را در ارتباط با شب هفت آن تازه ‌درگذشته بايد بنويسم ، كه امروز فهميدم اشتباه كرده‌ام و آن بزرگ‌مرد! موسيقي را هنوز دفن نكرده‌اند و ظاهرا سه‌شنبه مي‌خواهند طي مراسمي پرشكوه و حماسي به خاك بسپارندش!! (جالب اينكه گفته‌اند يكسال پيش از مرگش مسلمان هم شده است. خبرش را اينجا بخوانيد)
من نه طرفدار اين آقا بوده ام و نه از آهنگ‌هايش چيزي سردرمي‌آوردم (قابل توجه آنهايي كه مي‌خواهند انگ بچسبانند!) اما مثل هر خبر مرگ ديگري كه به گوشم مي‌رسد از شنيدنش ناراحت شدم و يك خاطره از سالهاي خوش دبيرستان كه بنوعي به اين آقا هم كمي ارتباط داشت به يادم آمد:
در اواسط دهه شصت (همان دوراني كه داشتن ويدئو و نگاه كردن به آن ذنب لايغفر بود و مستوجب مجازات و تعذير و بي‌آبرويي و جريمه و حرف و حديث‌هايي از اين دست ؛؛ بله يه چيزهايي تو مايه داشتن آنتن ماهواره در این روزها) يك روز بعدازظهر كه به دبيرستان رفتيم يكي از بچه‌ها (كه بابت سوالات عجيب و غريبش در كلاس شيمي از طرف دانش‌آموزان ملقب به لقب S.R.D. شده بود وعشق عجيبي به هنر و سينما داشت و بعدها  دانشگاه زمين شناسي خواند و الان هم در كار فيلم و هنر هست –خلاصه آش شله قلمكاري بود) مجله‌ايي دردست آمد و با هيجان تمام ‌گفت بياييد ببينيد كه چه عكسهايي تو اين هست. ما هم كنجكاو كه S.R.D. چه چيزي آورده كه اينطور هيجان زده است.

مایکل جکسون مایکل جکسون


خلاصه با ترس و هيجان رفتيم كلاس و يكي از بچه ها هم كشيك جلوي در ايستاد كه ناظم نياد و بعد از رعايت تمام مسائل امنيتي و فوق‌امنيتي (كوبيدن سر آنتن‌هاي كلاس به تاق و فرستادنشان به دنبال نخود سياه) توانستيم S.R.D. را راضي كنيم مجله را بدهد به ما ببينيم.
بله مجله (كه هنوز نامش يادم هست "ماهنامه علمي" بود مجله‌ايي شبيه دانستنيها و دانشمند و فاراد و... که آنروزها چاپ می شد و مجلاتی بسیار مفید بودند که این روزها متاسفانه کمتر مشابه شان دیده می شود) را كه گرفتيم دهانمان باز ماند كه چطور عكسهايي از خوانندگان مطرح غربي همچون مايكل ماميا و مايكل جكسون و غيره چاپ كرده. (هرچند متن و نوشته مقاله و زيرنويس عكسها در باره محكوم كردن اين جرثومه‌هاي فساد!!!؟؟‌و تباهي!! بود با عنوان "جنون ابتذال"
تا دقايقي متعجب عكسها را مي‌ديديم و تفسير مي‌كرديم تا بالاخره دبير آمد و ما هنگام درس هم همچنان ذهنمان درگير آن عكسها بود. (راستي آن شماره، آخرين شماره مجله "علمي" بود و به جرم چاپ همان عكسها توقيف شد!)
و از اينجا بود كه ما هم چشممان به جمال مايكل جكسون روشن شد و آپ‌توديت شديم و تا مدتها پُزِ ديدن آن عكسها را به بچه‌هايي كه نديده بودن مي‌داديم و آنها هم با دهان باز و حیرت آمیخته به حسرت گوش می دادن و غبطه می خوردند.
• در همين حد بدانيد كه D از كلمه ديناميت است! (دو حرف ديگه اسم و فاميل طرف هست و شايد راضي نباشه بگم. البته دوستان همكلاس آن روزها كه وبلاگ را بخوانند مي‌دانند كي را مي‌گويم)
• از دوستاني هم كه خصوصي و آشكار از بروز نشدن وبلاگ گله و يا بعضا خوشحالي!!! كرده‌اند هم پوزش مي‌طلبم.

+ نوشته شده توسط حميدرضا شجاعی نیا در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 17:55 |

اين هم يك نوع ويترين هست؟!!!؟؟

ما داریم اونها را می بینیم یا اونها دارن ما را می بینن؟؟؟!!!

+ نوشته شده توسط حميدرضا شجاعی نیا در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 16:39 |

۲۹ خرداد، سالروز شهادت استاد بزرگ دکترعلی شریعتی
۳۱ خرداد سالروز شهادت دکترمصطفی چمران
یادشان گرامی ...

(تاخیر در بروزرسانی وبلاگ به دلیل کلنگی شدن اینترنت است!!!)

                   مرثیه ای برای دکتر شریعتی از قلم شهید چمران              

ای علــــــی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه می خوانم !
ای علــــــی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نی وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تاروپود وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان بشنوی.می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی. می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.
ای علــــــی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خـود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو همـ‌راز و همنشین شدم.
ای علــــــی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.
ای علــــــی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امـل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویـر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود...
ای علــــــی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کـویــر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.
ای علــــــی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم.
ای علــــــی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم....
ای علــــــی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است. راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!
ای علــــــی! تو «ابوذر غفـاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... .
‌ای علــــــی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.
ای علــــــی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد...

+ نوشته شده توسط حميدرضا شجاعی نیا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 9:52 |

باد كاشتن و طوفان درو كردن


در روزهاي انتخابات برايم يك سوال مطرح بود كه قانون انتخابات براي چه زماني نوشته شده است؟!!
قانون منع راه اندازي كارناوالهاي تبليغاتي ، منع تخريب ساير كانديداها ، .... همه مواردي بود كه در آن روزها پايمال شد و مسئولين هم صرفا توصيه مي كردند كه به قانون عمل كنيد!!!
هنگامي در مسابقه‌ي چاپ پوستر هاي متعدد و بنرهاي رنگارنگ و ... پوسترباران و بنرباران شديم ، كسي اين همه اسراف را مذمت نكرد.
هنگامي كه كانديداها و طرفدارانشان همديگر را تخريب مي‌كردند ، كسي مانع‌شان نشد.
هنگامي كه ...
درست است كه تنور انتخابات براي داغ شدن نياز به هيزم داشت اما نه اينقدر و به هرقيمتي  كه الان هم با پايان انتخابات هيزمهاي زيادي آن روزها و داغي آن تنور موجب سوختن قانون و بانكها و اتومبيل‌هاي مردم و ... ميشود.
عدم رعايت قانون در آن روزها و بها ندادن به آن (به هردليلي و به هر شكلي) نتيجه‌اش شده معركه‌هاي اين روزها.
كاش تعصبات و احساسات و منيت‌ها در بزنگاهها ، موجب نمي‌شد كه آينده‌نگري را به كناري بگذاريم.
براستي قانون را براي چه روزي و براي چه كسي نوشته‌ايم؟؟؟
براي هميشه يا براي بعضي وقتها؟؟؟
براي همه يا براي بعضيها؟؟؟


در حاشيه: خيلي بدبخت و حقيرشده‌ايم كه براي رفتن به جام جهاني بايد پس از دل به اگر و اماها بستن و ... غيره ، بنشينيم براي پيروزي تيم فوتبال عربستان دعا كنيم ، كه ‌اين يك كار را هم ديشب كرديم!!! و خوشبختانه يا شوربختانه دعايمان برآورده نشد. جام جهاني ، باي باي !!!

+ نوشته شده توسط حميدرضا شجاعی نیا در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 10:17 |

«نه رضای خدا ، نه رضای خود»

از کسی پرسیدند: « بامداد چگونه برخاستی؟ »
گفت : « نه چنان که رضای خداست و نه چنان که رضای من است. »
گفتند : این ، چگونه باشد؟
گفت : رضای خدای، عـزّ وجـلّ ، آن است که من مردی  زاهـد و پارسا  و متّقی باشم  و چنان نـیـسـتـم ؛ و رضای من آن است که من مردی توانـگر ومـحتـرم باشم و چنان نیستم ؛ پس نه در رضای خدایم و نه در رضای خود.

+ نوشته شده توسط حميدرضا شجاعی نیا در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 11:27 |

از مسیح تا یهودا 


لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد. او باید نیکی را به شکل مسیح و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به مسیح خیانت کند ترسیم می کرد، روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیحا را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. او را به کارگاهش دعوت کرد و طرح اولیه تصویر مسیح را از چهره او برداشت کرد ولی نماد مناسبی برای یهودا نمی یافت سه سال بعد تحت فشار کاردینال مسئول کلیسا برای اتمام تابلو شام آخر قرار گرفت ولی هنوز نتوانسته بود مدل مناسبی را برای یهودا پیدا کند در حال گشت زدن بود که جوان ژنده پوشی را در جوی آب نزدیک کلیسا یافت به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند داوینچی درحال برداشت نقش بی تقوایی گناه و پلیدی در چهره جوان بود در حالی که جوان مست و بی اختیار توسط دستیاران داوینچی سرپا نگه داشته شده بود کار داوینچی رو به اتمام بود که جوان به هوش آمد و با دیدن تابلوی مسیحا متعجب گفت: من این تابلو را قبلا دیده ام وقتی سه سال پیش در یک مراسم همسرایی، برای الگوی تصویر کامل مسیح در سال تابلوی شام آخر انتخاب شدم.


جهت خالی نبودن عریضه :

- * این مدت که مطلب نگذاشتم چند دلیل داشت که یکیش نداشتن اینترنت بود (که البته الان هم یه چیزی تو مایه های نداشتن هست!!!)

- * دلیل دیگر هم نداشتن مطلب قابل عرض برای دوستان! همین

در پاسخ بعضی از دوستانی که کامنت خصوصی و آشکار گذاشته اند باید عرض کنم : من تسلیمم ، حرفی برای گفتن ندارم ، حق با شماست ، ...........

+ نوشته شده توسط حميدرضا شجاعی نیا در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 11:11 |

روزي كه نبايد در خانه ماند


روزهايي هست كه سرنوشت تعيين مي‌شود، سرنوشت كشور بسته به آن روز است.
روز جمعه ۲۲ خرداد یکی از مهم‌ترین روزهای تاریخ ایران است که اگر همت كنيم ، می‌توانیم تاریخ و سرنوشت ایران را آنگونه كه شايسته هست، رقم بزنيم.
هركسي را كه مي‌شناسيم همراه خود كنيم و براي راي دادن به پاي صندوق ببريم.
نشستن در خانه، نتيجه‌اي جز افسوس به دنبال نخواهد داشت. اينهايي كه پز مي‌هند كه ما راي نداده‌ايم و راي نمي‌دهيم، نمي‌دانند كه چه بر سر خود و فرزندانشان آورده‌اند.
ما تجربه‌اش را داريم ، بايد آنقدر برويم و راي دهيم ، به هركس كه دوست داريد و تشخيص مي‌دهيد ، تا تحميل كسي جز خواست مردم ناممكن شود.
فرانسوي‌ها بي‌ربط نگفته‌اند: كسی كه هر انتخاباتی را تحریم كند، فقط ۲۴ ساعت احساس غرور و پیروزی فوق‌العاده‌ای می‌كند، ولی بعد از آن كه نتیجه انتخاب نكردنش را در عرصه اجتماعی حس می‌كند، آن غرور و پیروزی فرو می‌ریزد.!!!
راي دادن بسيار منطقي‌تر – عقلاني‌تر و راحتتر از غرزدن نسبت به مشكلات و وضع جامعه و كشور است!!! اين را جدا باور كنيد.

+ نوشته شده توسط حميدرضا شجاعی نیا در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 20:3 |
تهمت و دروغ را دشمن سفارش مي‌دهد

                                  منافق مي‌سازد

                                   عوام فريب آن را پخش مي‌كند

                                                  و عامي آن را مي‌پذيرد.

(دكترعلي شريعتي)


متن فوق را يك دوست بسيار عزيز و گرامي برايم با SMS ارسال كرده بود.

+ نوشته شده توسط حميدرضا شجاعی نیا در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 9:28 |

انتخاب ، با عقل يا احساس؟؟؟


غالب مردم كشور ما داراي روحيه‌ايي احساسي و عاطفي هستند و اين مدعا را مي‌توان از بسياري رفتارها و كنش‌ها دريافت و صد البته اين نوع رفتارها بر تمامي جوانب زندگي تاثيرگذار مي‌باشند. از ورزش و بالاخص فوتبال كه عمومي‌تر است تا اجتماع و اقتصاد و نيز سياست و حتي ديانت!
لذا افراد باهوش و زرنگ از اين ويژگي نهايت استفاده ( و بيشتر سوءاستفاده!!!) را مي‌برند؛ كه سياستمداران در راس آنها قرار دارند.
با نگاه به تبليغات انتخابات در دوره‌هاي مختلف و نيز انتخابات پيش‌رو ؛ براحتي مطلب فوق قابل مشاهده مي‌باشد. از انتصاب كانديداها به اشخاص مشهور و محبوب تا تاكيد بر پشتيباني فلان مقام و گرفتن عكس و فيلم با حالات مختلف و بيشتر قابل ترحم (اشك در چشم) و فيگورهاي عشق‌خدمت و كوچيك مردميم و مردم تاج سر ما هستند و ... و خلاصه حداكثر تلاش براي دربند كشيدن نظر مخاطب با بازي با احساسات و عواطفشان ، و در اين گير و دار باز هم مثل هميشه بيچاره عقل و انديشه ، كه حسرت به دل از نوك سوزني توجه ، به نظاره يكه‌تازي احساس مشغولند.
براستي انتخابات كه تعييين كننده سرنوشت كشور است بايد احساسي تكليفش مشخص شود يا عقلاني؟
چند درصد از مردم به برنامه‌ها (برنامه‌هاي قابل اجرا) راي مي‌دهند؟ اصلا كانديداها برنامه هاي مدون و شفاف (نه كلي‌گويي‌هايي كه به نام برنامه ارائه مي‌كنند) و نيز قابل فهم براي مردم ، دارند؟
 گاهي بجاي اينكه سمينارها و همايشها براي علل‌يابي عقب‌ماندگي و جهان‌سومي شدنمان بگذاريم ويا مرده‌باد نثار دشمنان كنيم ، كمي هم عقل و انديشه‌مان را تحويل بگيريم، قطعا ضرر نمي‌كنيم.
همچنين در جواب دوستي كه پرسيده بود به نظر شما نتيجه انتخابات چه خواهد شد؟ بايد بگويم: دوست گرامي ، در كشوري كه خيلي عوامل در امر انتخابات دخيلند (از قبيل ابر و باد و مه و خورشيد و فلك و ...) و نيز مردمي كه در سابقه‌شان فرياد زنده باد مصدق در صبح ، و مرده‌باد مصدق در عصر همان‌روز وجود دارد ، پيش‌بيني نتيجه انتخابات نه‌تنها براي من بلكه براي خيلي‌هاي ديگر غيرممكن است.!!!

+ نوشته شده توسط حميدرضا شجاعی نیا در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 16:30 |

اسم این کارو چی باید گذاشت؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط حميدرضا شجاعی نیا در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 18:7 |